تبليغاتX
پندارهاي آرايه

روزهاي اول را با يك جمع شيطان و نخاله توي يك خانه ي ويلايي زيبا كه يكي از دوستان را به هواي تخصص به اين ديار كشانده بود گذرانديم. روزها با مي و آواز و خنده و رقص و شبها با صحبت و خاطره و رامي و حكم و رك و دبرنا و انواع و اقسام بازيهاي معقوله و غير معقوله مثل زو! و لي لي و وسطي.البته به همه ي اينها ونگ ونگ و دعواي بچه هاي بچه ها را هم حساب كن!از حق نگذريم گاهي هم شيرين بازيهاي همين بچه ها كلي بساط خنده و تفريح ميشد.مثلن ميون سياه مستيهاي ما وول ميخوردند و اداي بزرگترهايشان را در مي آوردند.كنار همه ي اينها شب بيداريهاي من با كافه پيانو در ديار نويسنده ي آن خالي از لطف نبود.آهان بگذار كمي از كافه پيانو بگويم؛دست كم صدها نوشته ي وبلاگي خوانده ام كه به مراتب بسيار بهتر و شكيل تر از اين كتاب پيكربندي شده اند.ميخواهم بگويم كار خيلي شاقي نبود.با امكانات مجوز و غيره اي كه نويسنده دربر داشته خب توانسته طرحش را در معرض داوري قرار دهد و از خوش اقبالي مورد اقبال هم قرار گيرد.يعني چنگي به دل نميزد آنچنان.يك جاهايي به زور گريزي به ممنوعيات و سان  سو ريات زده بود و اين افراط در بكار بردن با عجله ي محتواهاي به قول معروف صحنه دار(اگر خوانده باشيد همانجايي كه دخترك نمايان ميشود و آدرس كليد قفس را توي سوت ينش ميدهد) آزاردهنده است. گفتم شب بيداريهايم؛ميداني كه توي اين جمع انگار نه انگار كه شانزده سالي ميشود بُر خورده ام؛درست همان دوسالي كه تو بودي طوري ميشود كه همه ي اين سالها را تحت الشعاع قرار ميدهد.به ياد نمي آورم شبهايي كه تو نبودي و من سر شب بدمستي ميكردم و تا خورشيد پرتو افشان ظهر فردا ميخوابيدم.چگونه بود شبهاي مسافرتهاي اينچنيني بدون تو؟حتم دارم طوري دردناك نبوده كه احساسش كنم.آري آنقدرها هم سوزناك و رخوت انگيز نبوده و ميشده يك جورهايي خودت را به بيخيالي بزني.به عكس اين شبهاي نبودنت توي جمع كه جاي خالي ات كتاره ي زمختي را ميماند كه كشيده ميشود روي سكوت شيشه اي تنهايي بهت زده ي من و گفت و خندهاي ديگراني كه خارج از دايره ي من اند.اين عادتم به پريدن لاي حسرتهاي نبودن تو هنوز هم يادگار از رنجابه ي تلخي است كه بعد رفتنت دادي ام.
بعد از چند روزي اينچنيني گذراندن؛عزم طبس گلشن و يزد و اصفهان كرديم.جاده ي مشهد اصفهان بي گمان لخت و عور ترين جاده ي ايران است.اين را مني ميگويم كه نزديك نود و نه درصد جاده هاي ايران را رفته ام.كوير منحصر به فردش و آن صحنه هاي نابي كه هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد.بيشمار لذت بردم و بيدريغ خودم را به شنهاي نارنجي داغ كه به پس تا نهاي بي شير زائويي بينوا ميمانست؛خالي از هر ماده ي مغذي كه امكان رشد و رويشي بدهد؛ماليدم؛غرق شدم؛لذت بردم.غرق در مستي شدم كه من را با مشتي خاك نارنجي آفتاب خورده هم ميشود شاد كرد.من را ميشود با يك نگاه محبت آميز شاد كرد؛من را ميتوان با حالي و احوالي جويا بودن شاد كرد.شادي ام در گروي چيزهاي بزرگ نيست؛همين شاديهاي ريزه و كوچك شعفهاي بزرگم را ميسازد.(درياچه نمک در منطقه خور وبيابانک ميباشد که در محور خور طبس واقع شده.اين محدوده کويري به هنگام بارشهاي تند و آب گرفتگي در کوير بوجود آمده و جذاب و ديدني است.) طبس عكس آن چيزي به ذهن مي آورد بسيار سرسبز و فراوان آبناك است.باغ گلشنش مثل نگيني سبز در كوير نارنجي ميدرخشد و طراوتي بينظير هديه ات ميكند.از بوي اقاقيا مست ميشوي و لطافت هوايش و گرماي مطبوعش ذهنت را به كلمات پيوند ميزند؛كلماتي كه دوست داري جمله شان كني و عجيب عطش اين داري خودت را به كنجي خلوت برساني كه بشود دست برد و چيزهايي نوشت و براي خود به يادگار نگاه داشت و يا حتي به عزيزي هديه اش كرد. عجيب دوست داري بنشيني كنجي مثلن زير سايه ي اقاقيا و مست از بويش و مدهوش از سايه ي لطيفش اين تراوش ذاتي و آرايش زيباي كلمات را در اين فضاي رويايي اس ام اس كني و برايش بفرستي...اس ام اس كند و برايت بفرستد.قبلترها باز هم آمده ام به اين ديار و جز گرماي استخوان سوزي كه توي اين باغ محو شد و نارنجهاي توي سبد ميوه ي همكلاسي طبسي ام چيز ديگري يادم نمانده.جز سرماي دلكش خانه اي به سبك قديم با گنبد گلي و دالانهاي خنك و طويل چيزي به ياد ندارم.جز نگاه شرر بار مشكي تو.جز لبخندهاي زير زيركي ات و جز كاويدنهاي بي چون و چرايت.آري جز آن نگاه پرسشگر كه تيغ ميكشيد روي صورتم و گونه هايم خون مي انداخت چيزي به ياد ندارم.
يزد هم با بادگيرها و آتشكده هايش دل هر تازه واردي را آب ميكند.جز من كه دلم فقط خون ميشود.ياد آن شش روز اقامت در آهن شهر مي افتم؛كه انگار نميكردي وسط كوير سربرآورده اين مجتمع هاي ويلايي با آن درياچه ي مصنوعي و آن نخلهاي سر به فلك كشيده اش؛كه غلط انداز توي شمال خودت را تصور ميكردي و دنبال صداي امواج گوش تيز مي داشتي.ياد آن نخستين سيگارهاي روي لج و لجبازي.ياد آن نگاه مخفي و تيره.ياد صداي گيتارت.ياد آن آيينه خانه.من...تو...آيينه خانه...نگاهي كه هزار تكه شده بود.
و آسمان كوير...آسمان هزار نور پاره ي كوير ...كه ميگيرتت چنان توي خودش غرقت ميكند گويي تو هم يك نور لامتناهي هستي قاطي همه ي ستاره هايي كه ميليونها سال است خاموشند و هنوز سوسويي از حضورشان را به رخت ميكشند.
جمع خانوادگي آن راحتي و صميميت همراهان دوست را ندارد و با اين حال باز هم ميشود خوش گذراند.در اصفهان سر گرفتن اتاقهاي رزرو شده كمي مشكل ايجاد ميشود و بلاخره مشكل حل ميشود.گو با كمي دلخوري از جا به جايي اتاقهايمان.بگو مگوي مفصلي هم با پدر ماني كردم و داشتم بچه گانه به مقصد تهران تركشان ميكردم.اما سعي كردم بر خودم مسلط باشم.پدر ماني چون من تند گو است و درشت مي پراند.مثل خودم لجباز است و مثل خودم هر حرفي را كه نبايد ميزند.زياد با هم كل كل ميكنيم اما در عين حال نميشود گفت بيشتر از هر كسي همديگر را درك نكرده و دوست نداريم.نتيجه ي برخورد دو آدم از جنس هم ميشود همين!بوم!به قول خواهر ماني وقتي هميشه با هم شوخي ميكنيد يك وقتهايي هم شوخي ميكنيد و يا طرف حال ندارد يا خسته است يا هر چه به مذاقش خوش نمي آيد و به پر و پاي هم ميپيچيد.راست ميگويد.از اينكه خواهر شوهري به اين فهميدگي دارم به خودم مي بالم.حقيقتن لذت ميبرم از نظريات منطقي اش و آرامشي كه از كلام و گفتارش مي بارد.خب من هم ديدم بهتر است اينبار نيم من شوم و لج بازي و تخس شدن و هوچي گري را بگذارم براي وقتي مناسب تر.پس پيش قدم شدم و آشتي كردم.در اصفهان به ديدن كليساي وانك رفتم.براي چندمين بار نميدانم و باز هم از فضاي منحصر به فرد در كليسا به وجد آمدم.از رستوران گردان هتل آسمان و  ديد زيباي زنده رود و كوه ص فه خوشمان آمد و رستوران خان گستر را با آنهمه تعريف زياد نپسنديدم. زاينده رود تقريبن خشك شده بود و چيزي از آنهمه زيبايي نبود.جز  در مكانهاي عميق تر آبي وجود نداشت و آن آب  هم به طرز  باورنكردني مملو از ماهيهاي ريز بند انگشتي بود به طوريكه يك بند انگشت بيسكويت در صدم ثانيه روي سطح آب غيب ميشد.البته اين را هم ميگذارم تا هنر عكاسي ام را به رخ بكشم!اينقدر دلم براي اين ماهيان يتيم بي پدر و مادر(طبعن بلايي سر پدر مادرشان آمده بود! من كه هر چه قلاب انداختم خبري از ننه باباي اين بي پدر و مادرها نشد! دريغ از يك گاز ناقابل!)سوخت كه رفتم براي دومين بار در عمرم صف نانوايي ايستادم يك نان خريدم و  تكه تكه انداختم توي آب و از محو شدن يكباره ي آن لذت ميبردم! ياد مرغ تام و جري ميفتادم كه در آني فقط استخوانهايش مي ماند.(اين را هم توي پرانتز بگويم يك بنده خدايي براي من اس ام اس زد :قلابها  علامت كدام سوالند كه ماهيها پاسخشان ميشوند؟ و بعد يك بنده خدايي همان لحظه دوباره اين رو اس ام اس كرد.ميدانيد؟پشت اين كار هزار حرف است اگر اهلش باشم).كوه ص فه يك جاي تفريحي و گردشي دارد كه خدا نصيبتان نكند توي نوروز و آن هم جمعه برويد.به عمرم اينهمه غريشمار يكجا نديده بودم.پر از آدمهاي گرگوري و هپلي كه هيچ رقمه نميشود با آنها بر بخوري.به يمن تلاشهاي سازمان گردشگري كه يك زماني خودم هم عضوشان بودم و اصرار بر اجراي اين طرح رويايي داشتم؛ و اين چادرهاي مسافرتي برزنتي رنگارنگ؛هر ايراني فقط با يك چادر ميتواند برود دور ايران را بگردد(جايي خارج از ايران هم شايد!البته اگر راهشان بدهند).بعدها سر اين بحث خواهيم كرد كه ثروت ارتباط مستقيم(نه كاملن مستقيم)با فرهنگ دارد و همين بنده ي حقير كه اينجا مي بينيد كمتر پيش مي آيد آدمهاي فقير به خصوص انهايي كه فقر فرهنگيشان بيشتر مشهود است را در جرگه ي آدم به حساب بياورم.گو اينكه نه كسي صرف ثروتمند بودنش برايم اهميت ميابد نه كسي صرف فقير بودنش ميتواند برايم نا خوشايند باشد.اما تا جايي كه شده از فقيرهاي فرهنگي روبرگردانده ام.تمايلي به دقيق شدن در رفتارشان و برخوردن با آنها را هيچ وقت نداشته ام.بگذاريد پاي از خود راضي بودنم.حتي شماتتم كنيد.اما براي من آدمهاي پولدار پسنديده ترند از فقيرها.داشتم ميگفتم؛توي يك ربعي كه رفتم دستشويي توي آن مجتمع تفريحي و برگشتم؛ماني حالت تهوع گرفته بود.ميگفت هزار نفر از كنارم رد شدند و يك آدم معمولي تويشان نبود.گفتم كجا را ديده اي كه توي دستشويي اگر بودي حتمن تا به حال مرده بودي.اصلن دلپيچه گرفته بودي.گو ابنكه دستشويي هاي زنانه از مردانه به مراتب كثافت خانه تر است.در تمامي دستشويي هاي بين راه حتي آنهايي كه مدرن و امروزي و با امكانات دستمال و دست خشك كن و سيفون و سطل زباله ي نايلون دار بودند؛مشاهده ي نوار بهداشتي كثيف؛كهنه ي بچه ي گهي و هزار كثافت و نجاست ديگر امري عادي بود.خب اينها مشخص است كه طرف شعور يا آگاهي طرز استفاده از اين امكانات را نداشته است.دور تا دور دستشويي ها از اين آثار زينتي تزئين شده بود.كسي كه شعور چنين چيز ساده اي را ندارد؛حق مسافرت به جاهايي كه ساير افراد جامعه ميروند را هم نبايد داشته باشد.با خودم فكر ميكردم بچه هايشان هم از خودشان كثافت تر.آخر از كي ياد بگيرند؟حتم كه بچه هاي بچه هاشان هم از آنها بدتر و اين چرخه ادامه دارد.بگذريم.برويم جاهاي خوب خوب.اين كوه ص فه تله كابين دارد.ميتواني از فراز آن بزرگي اصفهان را كه مثل يك تريلي شن بر كناره ي زنده رود خالي شده ببيني.توي همين مجتمع  تفريحي بولينگ هم ميتواني بروي.اين بولينگ ما هم حكايتي دارد.توي همان ضربه ي اول توپ سه تا ناخن نازنينم از بيخ شكست چه شكستني!يعني ناجوانمردانه از بيخ شكست.شكستن با كوتاه كردن فرق دارد ها.از آن شكستنهايي كه ميگذارد درست كمر خود ناخن را از گوشت ميكند.حكايت طرف و اره اش ميشوي. نه راه پس داري نه راه پيش.خون از سر انگشتانم فواره ميزد.اما شوق بازي و كم كردن روي ماني نميگذاشت دست بردارم گو اينكه ناخنهايم را از دست داده بودم.توپها سنگين بود و سايز دستهاي ظريف من نبود.ضمن اينكه كلي عمله پشت در شيشه اي جمع شده بودند و اين باسن ما را كه بايد هزارتا  قر و قمبيله بهش ميدادي  تا با ادا و اطوار خاص توپ چرخشي بزني ديد ميزدند.در نتيجه نميشد درست فيگور بگيرم و ماني خان تا توانست از اين لوس بازيها در آورد؛مي دويد؛ميجهيد؛ك .ونش را هوا ميكرد؛خم ميشد؛قنبل مي كرد و عين خيالش هم نبود.همه ي اينها را گفتم تا نتيجه ي 288-59 خودم را طوري توجيه كرده باشم!حالا توجيه شد؟حالا جالبش اين است كه توي هيچ ورزشي حتي همين بولينگ هم اينقدر كه اينبار عرق ريختم نريخته بودم.احتمالن اينها عرق شرم بوده!منم كه خجالتي و شرمناك!
بعد هم رفتيم سمت شيراز.اين بار فكر ميكنم بار هشت يا هفتمي بود كه توي اين 15 سال اخير رفته بودم شيراز.اولي اش و آخري اش بسيار برايم ماجرا داشت.آخري را از شما مخفي كردم.شايد يك روزي نوشتمش.بي شك اگر مينوشتم زيباترين پست اين وبلاگ ميشد.بس كه هيجانات روحي بالا و پاييني داشتم.بسكه نميدانم خوش گذشت يا بد گذشت يا چگونه گذشت؟يك سفر وحشتناك يواشكي.
هر چه از شيراز بگويم كم گفته ام.اثري از شهرستان بودن توي اين شهر نميبيني.كيف ميكني.با مردمي كه به خوشگذراني معروفند.همه چيز را ساده ميگيرند؛زندگي به كامشان است و تنها مهمان نوازاني هستند كه به واقع درست به اين نام شهره شده اند.يعني طوري است كه اگر يك روزي بخواهم خارج از تهران شهري را براي زيستن برگزينم بي شك همين شهر معدن لب لعل و كان حسن است.شهري كه هرچه زير و بالايش را بگردي باز هم جايي براي ديد زدن و تفريح و گردش دارد.هم اينكه بعضي جاهايش را مثل قهوه خانه ي دروازه قرآن(كه عطر صد خاطره مي پيچد توي اين كنج برايم)ميشود چند بار رفت ؛ميشود  امشب رفت؛فردا شب رفت؛شبهاي بعد هم؛اصلن ميشود يك پاتوق باشد.حقيقتن به سليقه ي حافظ ايمان آوردم انجا كه ميگويد:شهري است پر كرشمه ي خوبان ز شش جهت.... حقيقتن اين دختروهاي شيرازي ايقدر لوند و كرشمه اي و خوشگل و چشم و ابرو مشكي و ناز و شيطون و خوش تيپ بودن كه ما دختر تهرونيها ها دپ زديم.فال خافظ هم كه نميشود رفت آرامگاهش و نگرفت.هرچند انگار توي ان شلوغي و جمعيت حافظ من را با دوستم اشتباه گرفته بود!از همه ي اينها گذشته اين پاساژ يا مجتمع ستاره فارس بود توي خيابان عفيف آباد.يعني سرمان را ميزدي تهمان را ميچيدي؛توي اين پاساژ ولو بوديم.انگار از پشت كوه آمده بوديم و به عمرمان خريد نكرده بوديم.گويي ولمان كرده بودند توي شانزه ليزه و ما يك حساب بانكي پر داشتيم و هي مرض خريد.كلن فضاي پاساژ خوب بود و يك جوري بود كه اگر هر روز هم به اونجا سر ميزدم تابلو نميشدم.هرچند من انگار هميشه گاو پيشاني سفيد هستم و همينها هم من را كاملن شناخته بودند و با صفتهايي مثل همون خانمه كه عطر خريد...همون خانمه كه شوهرش ازم لباس خريد.. پيش هم از من ياد ميكردند و پچ پچشان به گوشم ميرسيد.اينجا به بعد را با عطسه و سرفه و لرز و تب برايتان ميگويم.من كه هر جا بروم بلوا و آشوب دنبالم مي آيد.مثل همان بارانهاي سيل آسايي كه دنباله ي من بود.خلاصه كه تا به حال هرچه گرماي شيراز يادم بود رفت و سرما و خيسي استخوان سوزش خصوصن اينكه من با لباس بهاري بودم ؛يادم ماند.هميشه كشته ي آسمان آبي رنگ سيراز بودم كه توي عكسها آبي اش ميخواست بخورتت(به قول لنگ دراز آبيت تو حلقم!).اما اين آسمان آبي اين بار چيزي نشانمان نداد.توي تخت جمشيد هم باران گل باريدن گرفت و نميدانم از كجا پودر گل رويمان مي پاشيد.شايد داريوش بود كه ميگفت اي مردم بي فرهنگ من؛برويد يك گلي به سرتان بگيريد با اين گندي كه زده ايد اينقدر از من و آبا اجدادم مايه نگذاريد.يا شايد كمبوجيه بود كه ميگفت خاك بر سرتان ملت بي لياقت من.باغ ارم و بازار وكيل هم كه پشت قباله ي شيراز گردي است.توي دومي كلي خرت و پرت خريدم.از فندك و جعبه هاي ميناكاري بگير تا منبت كاري و گليم و لباس شيرازي.براي لج بازي به رستوراني كه قبلن حمام وكيل بود نرفتم.در عوض رفتم بهترين رستورانهاي شيراز و حسابي خركيف شدم.بيشترشان توي همان خيابان عفيف آباد بود.مثل رستوران سنتي صوفي.با چند تا پيرمرد هنرمند كه سنتي ميزنند و ميخوانند.فضاي خيلي عالي نداشت يك كمكي خفه بود اما بد نبود.غزايش هم خوب بود اما لطفن ميگويش را سفارش ندهيد!ولي استيك سه طبقه اش شاهكار بود.شيشليك با استخوانش هم خوب بود.رستوران لوتوس توي همان پاساژ ستاره كه يك آسانسور جداگانه مثل رفتاري شهرك غرب دارد هم محشر بود.فضاي عالي؛موسيقي خوب و گارسنهاي خوش برخورد و خوش منش.فست فود هم هات توي همان خيابان عجب پيتزاهايي دارد.يك عالمه هم سيب زميني توي پاكت ميريزد كه دلت ميخواهد بپاشي روي ميز و با دست بخوري.اما اينقدر غلغله و شلوغ بود كه جانمان داشت در مي آمد.اما غذايش چسبيد.يك فست فود ديگر هم بود  نارون كه هات داگ تنوري با سس مخصوص محشري داشت.فالوده بستني مخصوص هم كه رفتيم تپه تلويزيون بابا بستني.صفي بود ها.اما محشر بود!بعد از شيراز مستقيم رفتيم سمت بوشهر و بندر عباس و بعد هم قشم وكيش!يعني ك.ون ايران گردي را پاره كردم به عبارتي!


پ.ن0: اينجا بودم وقتي پرسيدي الان كجايي؟

پ.ن1:گه ملحد وگه دهري وکافر باشد....گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد....بايد بچشد عذاب تنهايي را....آنكس که زعصر خود فراتر باشد

پ.ن2:« اللهم ارحم من لا يرحمه العباد و اقبل من لا يقبله البلاد » خدايا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمي آورند و بپذير آن را که هيچ سرزميني نمي پذيردش

پ.ن3:تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است...رخم به سيلي زمانه خو گرفته است

پ.ن4:تو ديوونه ترين ديوونه ي دنيا هستي وقتي گفتي تهران بدون من برايت جاي نفس كشيدن نيست و آمدي خودت را به جنوبي كه من تويش بودم برساني تا بتواني نفس بكشي به قول خودت!!

پ.ن5:بهمن كه اينجا بود بردمش مثلن شهر كتاب كوچكي كه همين نزديكي ام است.پيرمرد ساكتي صاحب آنجاست.جالبش اين است بيش از هشت تا نه دفعه از او كتاب خريده ام و هميشه فكر ميكردم پيرمرد علاقه اي به مطالعه ندارد و از روي اجبار كتاب ميفروشد.اما اين بار بهمن چنان با او سر صحبت را باز كرده بود كه كف بر شدم!پيرمرد كلي كتاب خوب و تازه و همچنين كتابهاي مورد علاقه اش را به ما معرفي كرد.كلي هم سر كتابهايي كه در جواني خوانده بود برايمان گفت.عجيب بود كه من فكر ميكردم پيرمرد عنق و كم حرف است!تعطيلاتم با كافه پيانو؛خداي چيزهاي كوچك؛چراغها را من خاموش ميكنم؛عقايد يك دلقك؛ناتور دشت؛مردي كه گورش گم شد و اپراي شناور گذشت.آهان فقط در مورد چراغها را من خاموش ميكنم:حالا ميفهمم خيلي از وبلاگ نويسهاي محترم كه عاشق كلمات و جمله هاي قلمبه سلمبه اند و به وفور و با خودكشي كردن توي نوشته هاشون جا ميدن از كجا نشات ميگرفته!فقط با يك جمله ي كتاب حال كردم:آخرش كه ميگه نگفته بود پروانه ها هم كوچ ميكنند...

پ.ن6:هي......دربدري هم عالمي دارد!تف تو روختون با اين موج جديد ف ي  ل  ترينگ تون!آخه بي پدر مادرا من بعد پنج سال و اندي كجا برم آواره شم؟

پ.ن7:ك .ون لق هر كي سراغ منو نگرفت!

پ.ن8:سر راه برگشت براي پدر از اين دشت شقايق شقايق بردم....فهميدم امسال عيد من و مامان اينا از چي فرار كرديم...اينكه بشينيم سر سفره اي كه پدر كنارش نيست با همون لبخند مهربون...

...................................................

لحظه اي با من باش...

اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را
با او بگو حکايت شب‌زنده‌داري‌ام
با او بگو چه مي‌کشم از درد اشتياق
شايد وفا کند بشتابد به ياري‌ام
اي دل چنان بنال که آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمي‌رود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاکِ من
اي آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بيابان گريختم
داري خبر که شب همه‌شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ريختم
................................................
بگذار سر به سينه‌‌ي من تا که بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق
آزار اين رميده‌ي سر در کمند را
بگذار سر به سينه‌ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته‌جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببينمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بماني کنار من
اي نازنين که هيچ وفا نيست با مَنَت
تو آسمان آبي و روشني
من چون کبوتري که پَرَم به هواي تو
يک شب ستاره‌هاي تو را دانه‌چين کنم
با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه‌ي شراب
بيمار خنده‌هاي تو‌ام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم‌تر بتاب

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:24 | لینک  | 

ده سال پيش اين موقع رو يادت مياد؟چه حس و حالي داشتيم؟درست همين موقع؛همين لحظه.همه چيز به سرعت و بدون اينكه مهلتي داده بشه پيش رفت.از يك مسافرت دو روزه تو شروع شد و يكهو ديديم سر از آزمايشگاه و محضر و بنگاه  معاملات ملكي درآورديم.درست ده سال پيش همين لحظه؛چي تو دل من و تو ميگذشت؟خوب يادمه.نفس به نفسش رو.لحظه به لحظه اش رو.اونهمه اضطراب رو.اونهمه ناخوشي رو.اونهمه مدارا.اونهمه دوستي عميق و اونهمه مهر و اونهمه صبوري و اونهمه غم و بي كسي رو خوب يادمه.هر چي كه يادم رفته باشه؛دستهاي تو هم گره كردمون خوب يادمه.نگاههاي دلگرم كننده مون به همديگه.دنبال يك  نگاه همراه گشتنمون.دنبال كسي كه همراهيمون كنه.كسي كه ساز ناكوك مخالفتش رو تو گوشمون شيپور نكنه و كسي كه بياد و بخواد كه كمك كنه ما با هم باشيم.دريغ از يك نفر.حتي اونايي كه قبلش هلمون دادن؛بعدش پشتمونو خالي كرد.اما كم نياورديم.چي شد كه كم نمياورديم ماني؟چي ميشد كه من دست از همه چيز شستم تا پيمان هميشه كنارت بودن رو امضا كنم؟چي شد كه تو دست از دنيا شستي تا من رو كنار خودت داشته باشي؟چي شد كه تو برام شده بودي تنها تكيه گاه؟چي شد كه شونه هاتو كردي پناه خستگيهام و پرشكستگيهام؟ چي باعث ميشد من و تو دو گل سرشته از خاکهاي مختلف بيايم و بخوايم كه با هم باشيم؟خوب يادمه برعكس بيشتر همجنسهام؛  تو رو براي ازدواج نخواستم.ازدواج رو براي تو خواستم.خوب يادمه منو براي خودم و فقط خودم خواستي.ميدوني اين چه ثروت بي انتهايي هست؟ ميدونم اين چه ثروت بي انتهايي هست.خوشبختي كه نصيب كمتر كسي ميشه.توي اين ده سال چه لحظه ها كه با هم نداشتيم.چه لبخندها؛چه اشكها؛چه دلگرفتگيها و چه خوشبختيها.و اينقدر خوشحالم از اين تو رو داشتنها؛كه ميدونم اگر روزي دوباره بخوان سرنوشتم رو رقم بزنن؛به التماس از خدا خواهم خواست كه تو رو تو كفه خوشبختي من بذاره.اينقدر مسرورم از اين محبتت چشيدنها كه حاضرم باز هم به خاطرت دست از همه چيز بشورم.حاضرم باز هم دنيا رو بدم تا دنياتو بگيرم.     
حالا كه وارد دهمين سالروز با هم بودن هميشگيمون شديم؛ميخوام همينجا براي چند مورد ازت تشكر كنم.براي چند مورد طلب بخشايش كنم. و براي چند مورد ببخشمت!
ممنونم به خاطر اون عصر تابستوني كه كفشاتو پوشيده بودي دم در آماده رفتن و برگشتي گوشي رو برداشتي(احتمالن اگه ميدونستي اين سلام چه آتيشي به جونت ميزنه هيچوقت اين كار رو نميكردي!).ممنونم به خاطر اون عطري كه درست چند روز بعد از آشناييمون بابت تولدم بهم دادي(همين باعث شد ازت خوشم بياد و تو دامت بيفتم!).ممنونم به خاطر اون اسكورت كردنهات از دم در تا دبيرستان و از دبيرستان تا دم در.ممنونم به خاطر اونهمه آژانس رايگان شدنات!ممنونم به خاطر اون عصري كه در خونه رو باز كردم و ديدم تو و دوستت دارين با پسر همسايه صحبت ميكنين.ممنونم به خاطر با همه دونسته هات باز هم خواستنم.ممنونم به خاطر اون عصرهاي شاد تابستوني.ممنونم به خاطر اون هشتاد هزار تومني كه سيزده سال پيش بابت تلفن برام اومد!ممنونم به خاطر اون بيست تا نوار كاستهاي زنون ترانه هاي گلچين ايراني كه بهم دادي و من با چه عشقي گوش كردم و بعدش گفتي چون مال خواهرم بود ازشون بدم ميومد دادم به تو تا ديگه نذاره!ممنونم به خاطر اون شبي كه با من اونهمه راه رو تا اون شهرستان اومدي و برگشتي!ممنونم به خاطر اون روز توي هتل شرايتون كه منو  پشت بستني فصل ويژه در آغوش كشيدي بوسيدي و باعث شدي نگهبان بهمون تذكر بده!ممنونم به خاطر اون ظهر برفي كه با پسري كه دنبالم افتاده بود درگير شدي بعدش رفتي خونه ات و باعث شدي  تا دم در خونه بياد و قضيه بوسه هاي ما  توي كوچه بغلي دبيرستانم رو براي مامان توضيح بده!ممنونم به خاطر اون شش دفعه اي كه اومدي خواستگاري و بابا بيرونت كرد.ممنونم به خاطر اون دسته گل پلاسيده رنگارنگ هردمبيلي كه سر آخرين خواستگاري برام آوردي و گفتي گل فروشيها بسته بود!!ممنونم به خاطر اون روزهاي قشنگ و توي فضا بودن مقدمات عقدمون.ممنونم به خاطر اون شب قشنگ بعد از عبور از قله اونهمه غم.ممنونم به خاطر اون صبحانه منحصر به فرد اولين روز با هم بودنمون روي موكت هاي كثيف اون زيرزمين توي شلوغترين جاي شهر.ممنونم به خاطر اون روز توي مطب دكتر متخصص زنان آشناي مامان اينا و پرسيدن اين سوال كه چند بار در روز ميشه صكص داشت و آب كردن من از خجالت!ممنونم به خاطر فروختن ساعت مچيت به يك چهارم قيمت و خريدن اون كاپشني كه چشم منو گرفته بود.ممنونم به خاطر اون مسافرت اتوبوسي ماه عسل اسم به شمال درست عين عبدالله ها!ممنونم به خاطر رفتن زير بار اونهمه قسط (قست؟ غسط؟غست؟) براي ماشين دار شدنمون.ممنونم به خاطر ترجيح دادن من به همه چيز و همه کس حتي پدر و مادر و پري و حوري.ممنونم به خاطر اينهمه وقت صبوري و مريض داری و خم به ابرو نياوردنت.ممنونم به خاطر زمزمه هاي شيرين هر روزه ات زير گوشم که"تو بهتريني هنوز هم".ممنونم به خاطر همه ناز و نوازشهات.ممنونم به خاطر همه کوتاه اومدنات؛ناديده گرفتنات؛راه اومدنات؛همراه بودنات؛سازگاريهات؛مهربونيهات.ممنونم به خاطر رکورد هفت بار در يک شبانه روز!ممنونم به خاطر از خودگذشتگيهات.ممنونم به خاطر اين در اون در زدنهات تا منو به خواسته هام برسوني.ممنونم به خاطر اونهمه يک قرون دوزار کردنات براي خودت وقتي ميخواستي چيزي بخري تا بلکه بشه يک جاي اين زندگي رو باهاش گرفت و هيچوقت هم نشد.ممنونم به خاطر اون آرامش و بخشيدنات بابت تصادف هاي مسخره هر از چند گاهي من.ممنونم به خاطر احترام و وجهه اجتماعي خوب و شخصيتي که شخصيت تو بهم ميده.ممنونم به خاطر وقتي که با غرور تو خيابون دست تو دستت راه ميرم.ممنونم به خاطر همه حسادتهايي که اطرافيان بهم ميکنن.ممنونم به خاطر ميدون دادنات تا من بشم اون چيزي که دوست دارم.ممنونم به خاطر پل شدنات؛نردبون شدنات و نه سد شدنت.ممنونم به خاطر همه اون يک سالي که ساعت 10 شب ميومدي دنبالم سرکار.ممنونم به خاطر اون روز که چند تا تیکه طلای خرد و ریزمو فروخته بودی و یک نیم ست طلای زشت و بیقواره جاش خریده بودی!ممنونم به خاطر همه ساکهاي مسافرتي که توسط تو بسته ميشه و از ش.ورت . س.وتين و خط لب وسايل من توسط تو جمع ميشه.ممنونم به خاطر همه ميز شام و ناهار و صبحانه رو جمع کردنات.ممنونم به خاطر همه درک کردنات.ممنونم به خاطر همه تنهاييهايي که ميخواستم بخشيدنت.ممنونم به خاطر  حس رهايي که با تو دارم.ممنونم به خاطر عشق بدون زنجيرت.ممنونم به خاطر احترامي که بهم ميذاري.شخصيتي که بهم ميبخشي.محبتي که نثارم ميکني.ممنونم به خاطر همه هميشه من در اولويت بودنها.
ممنونم به خاطر اینهمه پا بودنت تو خرید و بازار نوردی!ممنونم به خاطر حتي يکبار سرم داد نکشيدن؛يک بار دست بلند نکردن؛يکبار تند گفتن و دلم رو سوزوندن.ممنونم به خاطر نگذاشتن که قهرمون حتي يکبار از دو ساعت بيشتر بشه.ممنونم به خاطر مثل بچه ات به دندون کشيدنم.ممنونم به خاطر اينهمه باب دلم راه اومدنها.ممنونم به خاطر آرامشي که از حضورت دارم.ممنونم به خاطر اينهمه همنفست شدن.ممنونم به خاطر اینهمه سال وفاداریت و پاک بودنت.ممنونم به خاطر بودنت.

میبخشمت بابت همه ماکارونیهای رشته ای که تو سبد خرید پای صندوق تبدیل به شکلی میشن!میبخشمت بابت همه آهنگای تخمی که از خواننده های تخمی میذاری و میخوای باهاشون ذوق کنم!میبخشمت بابت همه کتاب نخوندنات!از مطالعه فراری بودنات!از نوشتن بیزار بودنات!میبخشمت بابت همه از زیر بار سینما رفتن در رفتنات.میبخشمت بابت همه هیچوقت ظرف نشستنات!میبخشمت بابت همه شریک شدنات و "همه سهم غذامو تو خوردی"گفتنات!میبخشمت بابت همه دفعاتی که رفتیم رستوران لازانیا سفارش دادی.میبخشمت بابت روزای اول ازدواجمون که ناخونامو از ته ته چیدی!میبخشمت بابت روزای اول ازدواجمون که وادارم میکردی چای نخورم یا اگه میخورم روزی نصف استکان چای پررنگ با شکر فراوون و البته یخ بخورم!میبخشمت بابت سال دوم ازدواجمون که هر روز با یک کیک بزرگ خامه ای وارد خونه میشدی و هر روز سالاد الویه و ماکارونی با سس فراوون مایونزمون به راه بود و اون سرخکن سیب زمینی که در یک هفته هفت کیلو اضافه وزن بهمون داد!میبخشمت بابت سال سوم ازدواجمون که برنامه مسافرت خارجیمونو لحظه آخر کنسل کردی.میبخشمت بابت سال چهارم ازدواجمون که هر پنجشنبه مامانت اینا دعوت خونه ما بودن.میبخشمت بابت سال پنجم ازدواجمون که الکی الکی یک بچه گذاشتی رو دستم!همینطور بابت اون سه تا بچه ای که تا حالا بهم دادی!میبخشمت بابت سال ششم ازدواجمون که یک راهنمایی اشتباه کاری بهم کردی و مسیر زندگیمون عوض شد!میبخشمت بابت اون اشتباه مالی وحشتناکی که داید و همه جمع کرده هامونو به باد دادی!میبخشمت بابت همه بی سلیقه گیهات توی خرید گل!به خصوص اون دسته گل آفتاب گردونی که بیست تا هزاری بی زبون بابتش داده بودی برای تولدم!!!میبخشمت بابت همه یک سوال رو سیصد بار پرسیدن تا جواب دلخواهتو گرفتنت!میبخشمت بابت اینکه منو از ایتالیا گرفتی و چسبوندی به انگلیس!میبخشمت بابت اینکه مجبورم کرده بودی امضامو شبیه امضای تو کنم و منم جوجوه جغله و جوگیر شده؛تموم سی چهل تا امضای پای عقدنامه رو یک امضای عجق وجغ کج و کوله زدم!میبخشمت بابت همه مسافرتها و مسیرهایی که با ماشین میریم و نمیذاری من هایده بذارم!یا لااقل حمیرا!یا دست کم اندی!

ميبخشي ام بابت اینهمه بهونه گیری و نق زدن تو خرید هر چیزی از جمله خونه که دیگه مگه خوابشو ببینیم!ميبخشي ام بابت همه کم گذاشتنهام.ميبخشي ام بابت همه خودخواهیهام.ميبخشي ام بابت همه ناسازگاریهام.ميبخشي ام بابت همه بهونه گیریهام.ميبخشي ام بابت همه تنبلیهام.ميبخشي ام بابت همه نبودنهام. کم بودنهام.ميبخشي ام بابت همه بدیهای ریز و درشتم.ميبخشي ام بابت همه سر قرار کاشتنهات.ميبخشي ام بابت همه پنهان کاریهام.ميبخشي ام بابت همه حقیقت نگفتنهام.ميبخشي ام بابت همه "بی" های که دارم و "با" هایی که داری.

ممنونم؛میبخشی؛می بخشم؛ بابت همه چیزهایی که یادم نیست و یادت هست.میدونی چی دلم میخواد؟سالهای سال کنارم باشی.شاد و خوشبخت و سلامت.
..............................................
پ.ن:باورم نیست؛ ده ساله شدیم!راستش رو بخواین 15 ساله!عجب جوجه ای بودیم ازدواج کردیم!دیروز به همکار بیست و نج ساله ام میگفتم چقدر کوچولویی ازدواج داری میکنی!!!در عوض امروز که شیرینی دادم همکارا میگفتن فلانی رو از شیر گرفتن شوهرش دادن!گفتم مرد حسابی من سی سالمه!داشت دو تا شاخ در میاورد. منم خوش خوشانم شد!

پ.ن:جواب کامنتای پست قبل امشب.
........................

لحظه ای با من باش...

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
و آغوشت؛اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر؛که به هزار انگشت
به وقاحت؛پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ؛شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

 

 

وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شوم... - 39 نظر

نویسنده: نگارنده
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 20:23
چه خواستنی بود این پست.
آرزو می کنم خوشبخت و شاد کنار هم باشید.


 

نویسنده: مُنا
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 20:25
اووووول.....

دییییییووونه ....... دیییییییییووووووننننننه ..... اشکم در اومد.... یک ماچ آب دار از لپت واجب شد ..... خوشبخت بمونید ....سعادتتون پایدار....


 

نویسنده: مُنا
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 20:26
به نگارنده : حالا باید اینطور ضایع میکردی ؟


 

نویسنده: ستاره...ستاره خاموش
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 20:30
نمی دونم چه عددی یه مقیاسی بکار ببرم برای بزرگی تبریکم ولی با تمام وجودم و قلبم که خیلی دوستت دارم 10 ساله شدن ازدواجتو تبریک می گم
تبریک می گم بهت برای خوب بودن خودت
تبریک می گم برای داشتن همسری مثل مانی
و تبریک می گم بهت برای این همه خاطرات زیبایی که دز طول زندگیت داری
.......................................
در ضمن 17 خط نوشتی که مانی رو می بخشی بعد سه خط نوشتی که مانی می بخشتت... خدا وکیلی بگو انصافه[خنده
..................

10 تا گل برای 10 ساله شدنت
امید وارم 100 ساله بشی


 

نویسنده: /سارا/
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 20:37
چه خوب که همدیگه رو دوست دارین و تنها نیستین.میدونم حس زیبائیه!با اینکه تجربه شو ندارم!!
بهت تبریک می گم. تو خوشبختی. :)

--------------------------------------------
یه چیز بی ربط!
همیشه دلم میخواست ببینم تو چه شکلی هستی؟


 

نویسنده: الناز
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 20:59
ووووووووووووی پر از عشقولانه شدم برات من...عالی بووووووووود...قربون یو...تبریک هزار بار دختر جان...قربون یو


 

نویسنده: پروانه هیچستان
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 23:57
هپی ده سالگی ... هپی پانزده سالگی ... ما که نفهمیدیم بالاخره چند سال شد.. ولی هر چند شد هپی هپی


وقتی عاشقانه می نویسی هزار و شش خط هم بنویسی من پشت سر هم بی نفس می خونم ... ولی اینو نتونستم ... ایراد از گیرنده بود یا فرستنده ؟؟؟؟


 

نویسنده: سایه
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 8:5
پذیرفتن، کسی را پذیرفتن، آنچنان که هست و نه آنچنان که باید باشد

دیدن، پدیده هارا به شکل واقعیشان دیدن

و بسادگی تونستی زیباترین واقعیتهای زندگی مشترک را به تصویر بکشی

مرد نیمی از زندگیست و همیشه نه الزاماً آنچه که از برون پیداست

تو نیمی از زیبائی زندگی هستی که میتوانی چونین مکمل ده سال زیبا باشی

بینهایت قشنگ بود......زیاد زیاد
به امید پایداری زیبائیهای مشترکتان


 

نویسنده: باران
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 8:42
همه رو ول کن اون رکورد هفت بار رو بچسب


 

نویسنده: شراره
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 8:54
این نوشته ات یک شاهکار بود دختر....شاهکار که ادم یک ضرب می شینه بدون خسته‌گی می خونه


 

نویسنده: سارا
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 9:48
چه عجب این کامنت دونیه نفتیت باز شد واسم!!!
.
.
.تبریک تبریک
ده ساله یا پانزده سالگی تونو تبریک میگم ننه!ایشالا.. صد ساله بشه این روز واستون
پستت معرکه بود!از اونائی که من عاشق خوندنشون مخصوصا اون تیکه "میبخشمت بابت روزای اول ازدواجمون که ناخونامو از ته ته چیدی!" کلی خندیدم دختر جون!!
امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت در کنار هم باشید
میبوسمت هزارتا


 

نویسنده: میخوام خودم باشم
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 11:11
ووووواااااایییییییییییییییییییییییییی.....

نازی خانوم گل...


الهی همیشه ی همیشه با هم و در کنار هم خوش و خرم و خوشبخت باشین...



یه دنیا بوس برای تو...
یه دنیا تشکر برای مانی... که اینقدر قابل تقدیر و سپاسه...





همیشه عشق باشین...






 

نویسنده: سیما
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 13:24
عجیبه......اینقدر که من شبیه تو زندگی کردم...20 روزه دیگه دهمین سالکرد ازدواج منه ....و من 27 سالمه.......


 

نویسنده: صادق
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 15:0
سلام
از قدیم گفتن کیف مال خره ولی من با خوندن مطلبت کیف کردم
مبارک باشه و انشالله به پای هم پیر شید


 

نویسنده: نسرین
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 15:22
ده سالگیتون مبارک...


 

نویسنده: فائقه
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 15:54
من خیلی خوب می فهمم کلمه به کلمه ات رو...
که اگه منم بخوام راجع به خودم و بارش بنویسم یه چیزی تو همین مایه هاست (البته منهای قلم زیبای تو...)
ده سالگیتون مبارک.


 

نویسنده: kamelia
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 20:25
bi nazir bood va taasir gozar. doosesh dashtam


 

نویسنده: خانوم لنگ دراز
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 20:53
آرایه جون...فوق العاده بود. یکی از بهترین پستات بود ...که هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند:)
خلاصه اینکه مبارکاااا باشه!


 

نویسنده: فریدا
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 20:57


وای خدا خفه شدم ... چقدر حسودی کردم زنیکه ... حالا با مشت و لگد می زنم به تخته ...

پایدار باشید و خوشبخت و سلامت ...


 

نویسنده: خاتون
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 21:49
آرایه جان

من جای تو باشم حالا حالا آپ نمی کنم تا این نوشته ی زیبا, عاشقانه و بدون نقص تا مدتهای مدید جلوی چشم همه باشه... تا همگان بخوانند و مثل من اشک ِ شوق از چشمهایشان سرازیر شود و قلبشان از اینهمه روراستی, عشق و محبت ِ واقعی به طپش(تپش) در آید.

با هم بودنتان مستدام باد.


 

نویسنده: sogoli
جمعه 21 تیر1387 ساعت: 11:45
dooost dashtam posteto iek alameeeeeeeeeeeeeeeeeee


 

نویسنده: هیلدا
جمعه 21 تیر1387 ساعت: 22:36
هزار بار تبریک...خوشبخت بمونید...همیشه!


 

نویسنده: جوجو
جمعه 21 تیر1387 ساعت: 22:43
این زیبا ترین عاشقانه ای بود که تا به حال خوندم. خدای من تو 20 سالگی ازدواج کردی؟ چیزی حالیت میشد از زندگی؟ من الان با این 28 سال سنی که دارم اصلا به این مقوله توجه نمی کنم چقدر شجاعت و جسارت!!


 

نویسنده: سگ سیبیل
جمعه 21 تیر1387 ساعت: 23:50
طفلی . . . خوب حق داره
منم برای سفر از صدای هایده و مخصوصا حمیرا _لین دومی که در هر شرایط_ خوشم نمیاد
سفر یه خواننده مثل قمیشی یا ابی میخواد
خوش به حال تون که با همدیگه هستین
آدرس وبلاگ مانی رو گذاشتی الان؟
بریم یه سر بزنیم ببینیم چجوری می نویسه؟!


 

نویسنده: سگ سیبیل
جمعه 21 تیر1387 ساعت: 23:53
راستی چرا تایید کامنت گذاشتی؟
اصلا کار قشنگی نیست .
بعدش
این شعره مال شاملوئه یا لورکا؟
به هر حال من با صدای شاملو شنیدمش
شاهکاره
کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد!


 

نویسنده: تیناب
شنبه 22 تیر1387 ساعت: 8:54
دختر تو به این خوشگلی و جذابی و تودلبرویی چرا با مجید سوزوکی میپریدی ؟ قربون اون قلب مهربان و روح لطیف و پر احساست برم !!!؟ آرایه دختر 18 به بالا یعنی ترشیده! تو هم که دو سال ترشیده بودی بعد ازدواج کردی ! چی جوگیر میشی برا خودت بابا ...الان هم تویی هستی که فقط دو نفر دنبالشن و اردک


 

نویسنده: مینا
شنبه 22 تیر1387 ساعت: 9:17


 

نویسنده: Mehdi
شنبه 22 تیر1387 ساعت: 9:29
اووووو ! ده سال گاهي فكر مي‌كنم چه زياد ...
تبريك ، هميشه شاد و پاينده باشي


 

نویسنده: رها
شنبه 22 تیر1387 ساعت: 9:37
سلام آرایه جونم ...

خوشحالم که خوشحالی . سالگرد ازدواجت رو تبریک میگم ...

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت ....


 

نویسنده: صدف
شنبه 22 تیر1387 ساعت: 10:55
تمامشو اینبار خوندم وازدیدن اینهمه خوشبختی لذت بردم خیلی خوشحالم که چنین لذتی نصیبتون شده ... همیشه پرلذت باشی گلم


 

نویسنده: مریم
شنبه 22 تیر1387 ساعت: 16:41
آرایه جونم سلام....
ساقي به نور باده بر افروز جام ما ...مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم ...اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ...ثبت است بر جريده عالم دوام ما
آرزو می کنم همیشه شاد خوشبخت باشین و از باده عشق مست مست مست


 

نویسنده: ..
شنبه 22 تیر1387 ساعت: 17:32
کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش
چو تشنه که آبو

گل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم و کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار

بخواب آرام پیش من
منی که بی تو میمیرم
لبت را بر لبم بگذار
که جان تازه میگیرم


 

نویسنده: علیرضا
یکشنبه 23 تیر1387 ساعت: 12:21
سلام
قشنگترین وکامل ترین وزیباترین عشقولانه ای بود که تاحالا خوندم.همه حرفاتوزدی
دمت گرم وسرت خوش باد.سالگرد ده سالگیتون مبارک


 

نویسنده: نیمولی
یکشنبه 23 تیر1387 ساعت: 13:51
میخوای بری عسلویه برنزه شی برگردی؟! ! خوبه برو! فقط شیطونی نکنی!


 

نویسنده: محمد
یکشنبه 23 تیر1387 ساعت: 15:15
مبارک باشه...
ایشالا همیشه آروم و پرمهر باشید...
----------------------------------------------------------------------------

واسه شاخص ترین جمله دارم از همه دعوت میکنم ... از تو هم دعوت میکنم که بیای و بنویسی...
ممنون...


 

نویسنده: کورش
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت: 0:4
سلام
اولا سالروز ازدواجت مبارک باشه چه خوبه که بعد از 10 سال با این حس در موردش حرف می زنی دوما رکودتون قبلا شکسته شده! سوما تو وقتی میری ماموریت آرشیوت رو هم دنبالت می بری؟ چندمن بودم؟ آها چهارما موسیقی متنت قشنگ بود. فقط نفهمیدم با فوتوشاپ گذاشنی یا با مدیا پلیر!!!!!!!!!!!!!!!


 

نویسنده: الناز
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت: 10:50
من به گاز دست زدمممممممممممممم...قربون یو


 

نویسنده: علیرضا
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت: 13:20
آی دزد آی دزد
خب منم نظر داده بودم وتبریک گفته بودمو کلی حرف زده بودم و کلی از لذت خوندن این پستتون نوشته بودم ولی نیشت
اکشال نداره مجددا تبریک مرا بپذیرید


 

نویسنده: سارا
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت: 17:19
خوش بگذره!!!!برعکس تو من دارم میرم یه جای خوش آب و هوا این آخر هفته ای!جای تو هم حالشو میبرم
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:16 | لینک  | 

شرمنده ترین معشوق
اينکه هنوز فقط براي تو ميتونم حرف بزنم برام يک نعمته.يک جور هديه متبرک که از آسمون بهم هديه شده.نه که خيلي تو دار باشم؛ نه که خيلي خجالتي باشم؛ نه که دير اعتماد باشم يا نه که بلد نباشم با کسي ارتباط کلامي برقرار کنم؛ اما هيچوقت ديگه هيچ جاي ديگه پيش نيومد که من زل بزنم توي چشماي کسي و يک ساعت تموم يک ريز حرف بزنم.زياد پيش اومده که گوشامو دادم کسي نجواهاشو بريزه توش؛طولاني و پر درد و آهسته؛اما خودم نه.نتونستم اينقدر ممتد دستهاي کسي رو توي دستم نگه دارم و سر و ته يک خيابون رو بالا پايين برم و نفهمم کي اينهمه ساعت گذشت.توي اون ليوان يکبار مصرف چايي ميخوري و من توي اين گرما از بخار ليوانت جون ميگيرم.قصه دختري رو ميگفتي که خنده از لبش نمي افتاد؛پر شور و هياهو بود؛هر جا بود شادي هم همونجا بود حتي اگه توي دلش يک کوه غم بود.دختري که لطيف بود.خواسته هاش لطيف بود.آرزوهاش لطيف بود.احساساتش لطيف بود.اونقدر لطيف که تلنگر يک نگاه خشم آلود ميشکتش.اونقدر لطيف که صلابت يک نه نخراشيده مچا له اش ميکرد.دختري رو تعريف کردي برام که عاشق رنگ و بوم بود.گاهي سرانگشتاي جوهريشو ميگرفتي و ميگفتي باز با ÷در مشغول بودي ديگه؟دختري که دلش آواز ميخواست.دختري که هر از گاهي يک گوشه گم ميشد و چارتا واژه به اسم شعر ميذاشت کف دستت.دختري که هر وقت تو خودش ميرفت صداي ساز تو رو ميخواست.زنگ ميزد....برام بزن...برام بخون....دختري که صداي محزون تو رو دوست داشت.ماهيهاي توي تنگ رو دوست داشت.کبوتراي روي بوم رو دوست داشت.حتي به گربه هاي روي ديوار ابراز محبت ميکرد.دختري که از دنيا هيچي نميخواست.چون با تو خوش بود.چون فکر ميکرد همه دنيا خلاصه شده توي وجود دوست داشتني تو.هميشه تا اينجاي قصه مياي و بقيه اش رو نميدوني.نميدوني چي شد که ديگه اين نشد.چي شد که شعر شکست و واژه گم شد و بوم و رنگ به کناري رفتند و تو که دنياي دخترک بودي ديگه نه دوست داشتني بودي نه خواستني نه طلب کردني نه موندني.بذار از اين به بعدشو من بگم.دخترک حس ميکرد يک چيزي توي سرشه.چيزي که تا حالا ازش استفاده نکرده بوده.چيزي که ميتونست يک راه درست رو نشونش بده.يک کوچه خوشبخت رو براش باز کنه.دخترک از تو ميترسيد.از حساسيتهاي گاه گاهيت روي پوششش؛ روي بلند خنديدناش؛روي شک کردنات؛ميترسيد از حرف زدن با بقيه همکلاسيهاش.اما احمق تر از اينها بود که بخواد براي خاطر همچين چيزايي تو رو بذاره کنار.دخترک يک جور مرام احمقانه به خرج داد.گذاشت اون دو نفر ديگه توي اين رابطه به حقشون برسن.شايد دلش براي دخترک دوم سوخت يا شايد اينقدر پسرک اولي رو دوست داشت که دلش ميخواست اونو به آرزوهاش برسونه.ديگه براش مهم نبود؛نه کتاب خوندناشون؛ نه فيلم ديدناشون؛ نه شعر گفتناشون؛ نه ساز و نه آواز.فکر ميکرد براي زندگي مشترک اينا اصلن مهم نيست.چه اهميتي داشت دخترکي که اگه هر شب کتاب نميخوند خوابش نميبرد حالا سال تا سال از جلوي پيشخون کتابفروشي هم رد نشه؟چه اهميتي داشت که شريک زندگيش توي عمرش غير از کتاباي درسي و علمي اندازه انگشتاي يک دست هم کتاب نخونده باشه؟اصلن مگه مهمه که اسم قلمبه سلمبه چند تا نويسنده رو هم بلد نباشه؟مگه مهمه که افتخارش نديدن فيلماي ايراني باشه؟مگه مهم که از شعر حتي يک بيت حافظ هم بلد نباشه؟مگه مهمه که هوي متال گوش بده و مگه مهمه سليقه هاشون از زمين تا آسمون باشه؟آره....فکر ميکردم مهم نيست.يادم رفته بود من دارم از بخشي از وجود خودم ميگذرم که نميتونم دورش بزنم.که يک روزي يک جايي بلاخره يقه ام رو ميگيره و ميکوبتم زمين.ماني خوب بود.خوب هست.اما نه براي من.مثل اين ميمونه که بهترين و خوشگلترين لباس دنيا رو بذارن جلوي تو و تو چون ميبيني چشم خيليها دنبالشه و هيچ نقصي نداره برش داري و بخواي صاحبش باشي.ديگه نگاه نکني که اين سايز تن تو نيست و نميشه ازش استفاده کني.خدا منو ببخشه.ماني هم.منم با ماني همين کار رو کردم.بي نقصه.ايده آله.بهترين شوهر دنياست.اينکه ميگم بهترين واسه خاطر اينه که واقعن نميشه هيچ عيب اخلاقي اجتماعي يا هر چيز ديگه اي توي وجودش پيدا کرد.تيپ و قيافشم همونيه که هميشه توي ذهنم دنبالش بودم.باهوش و باخانواده است.اصيل و اصل و نسب داره.يعني از هيچي کم نداره خدا رو شکر.همين همين ايده آل بودنش منه خودخواه رو وادار کرد براي خودم بخواهمش. فکر نداشتم.به راهنمايي هيچ کس هم گوش نکردم.الان ميفهمم چرا پدر اون روز من رو کشيد کنار و گفت تو ازدواج نکن من قول ميدم هر چي ميخواي برات فراهم کنم.خودم هم نفهميدم من آدم ازدواج نيستم.شايد هم فهميدم و خودم رو به نفهمي زدم.حتي چشمهاي سياه تو هم لا به لاي اون بخار چاي نميتونه درکم کنه من چه زجري ميکشم وقتي ازش تعريف ميکنم.هيچ کس نميتونه بفهمه از ابراز عشق کردناش چه دردي ميکشم.از محبتش؛ از دوست داشتنش؛ از اينکه اينطور مثل پروانه دورم ميچرخه و هوامو داره زجر ميکشم.از اينکه روزي چندبار بگه بهترين زن دنيا رو دارم.از اينکه بعد از اينهمه سال اينقدر بهم وفاداره و اينطور عاشقانه پاي من واستاده.و همين عشق....همين عشق نميذاره راحت برگردم بگم ميخوام تمومش کنم....بگم ديگه نميتونم ادامه بدم....بگم تو خوبي و من طالب بدي....بگم اين کوچه رو اشتباهي اومدم؛اين در رو اشتباهي زدم؛تو مهربون بودي که پناهم دادي؛ باهام خوشرفتاري کردي و من چه مهمون نمک نشناسي هستم.چطور ميتونم لا به لاي اونهمه ابراز عشق کردنات بگم من رفيق نيمه راه شدم؟بگم ميخوام برم براي خودم؟بعد از اونهمه پاي من واستادنات؟بعد از اونهمه از همه چيز گذشتنات؟بعد از اونهمه تحمل کردنات؟بعد از اونهمه بودنهات و حالا اينهمه نبودنهام؟چطور توي اوج احساس خوشبختيت خونه ات رو خراب کنم روي سرت؟ روي سر عزيزترين آدم زندگيم؟برام عزيزي....برام عزيز.....اينقدر که فکر نميکنم آدمي اينقدر بتونه برام مقدس باشه.من دختر خوبي نيستم.هيچوقت نبودم.اگر الفباي خوبي صداقت و يکرنگي و محبت باشه؛ من هيچ کدومش رو بلد نبودم.دست خودم نيست.من همينقدر بدم.من شرمنده ترين معشوقم.شرمنده ترين.و براي تنبيه شدنم بايد که رها شم.بايد که تنها بمونم.نبايد که تو دوستم داشته باشي.به پاس اينهمه عاشق شدنم.با وجو تو و عاشق شدنهاي بيشمارم.بايد که رهايم کني.خسته ام.از حسرتهاي يواشکي دوست و آشنا به خوشبختي خاک گرفته مان خسته ام.دلم تنهايي مفرط ميخواهد.ميدانم؛ميدانم دلم براي تو تنگ خواهد شد.مثل امشب که نيستي.مثل امشب که نبودي و من دست در دست معشوق سابق تمام کوچه هاي عاشقي ام را قدم زدم.مثل امشب که نيستي و هر چند دقيقه يک بار اس ام اس ميدهي حالم را ميپرسي و من مجبورم به تو دروغ بگويم.چون دلم مدام تازه و تازه تري ميخواهد.مدام دلم عشقهاي بيشمار و اولين دل دل ديدار ميخواهد.مدام دلم ميخواهد نو شوم.و تو دلت رکود و سکون با من بودن را ميخواهد.مثل هميشه که هر جا باشي زود خودت را به خانه ميرساني تا کنار من باشي.مثل هميشه که روزي چند بار دلت براي من تنگ ميشود و مثل هميشه که من حواسم به هيچ چيز نيست.از اين بي همه چيزي خودم خسته ام و عشق تو دامن ميزند همه احساسهاي بدم نسبت به خودم را.من کمم براي اينهمه ي تو.من شرمنده ترين معشوق.
...............................................................
ميگويي گريه نکن براي چشمهايت خوب نيست و با پشت دست اشکهايم را ميگيري و بعد دو ساعتي است خيابان را رفته ايم و برگشته ايم.وارد پاساژ که ميشويم همه نگاهها به سمت ماست.بعد از کلي چرخيدن و خريد کردن يادمان مي آيد پاسي از ساعت نه شب گذشته و عينکهاي بزرگ آفتابيمان را بايد که برداشته باشيم.
ياد خريد قبلي توي اين تنديس مي افتم.تو و ماني.چقدر چقدر چقدر احساس خوشبختي ميکردم.و چقدر دلم ميخواست زمان همانجا متوقف ميشد.ميدانستم هيچ لحظه عمر ديگر اينچنين احساس گيج خوشبختي را مزمزه نخواهم کرد.
+ تنيده شد توسط آرايه
20 نظر
 
شرمنده ترین معشوق - 20 نظر

نویسنده: نسرین
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 11:17
عاشق اینطوری نوشتناتم... با اینکه گاهی پر غمه... انگار یه نفس نوشتی...

مواظب خودت باش...

نویسنده: سیدتقی
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 11:39
لطفا به وبلاگ جدید من سر بزنین. وبلاگ قبلی ام در پرسین بلاگ رو تعطیل کردم. آیین همسرداری تونو هم خوندم
!

نویسنده: مهتاب مفخم
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 11:46
شاید نخوای نظر کسی رو در این مورد بدونی یا شایدم اینو خودت بدونی ، ولی داری بی انصافی بزرگی در حق مانی می کنی و معتقدم داری اشتباه بزرگی مرتکب می شی .

نویسنده: سیما
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 14:52
خیلی احساسای که داری واقعی و احمقانن....می فهمی شباهت اون چیزایی که وجود دارن و وجود خواهن داشت ولی احمقانن رو؟؟!!....ای کاش می دونستی و باور داشتی که دوست داشته شدن بزرگترین خوشبختیه که وقتی ادم سراغش می یاد شروع می کنه به جفتک انداختن........یه جمله ای هست که به همه دوستای پر از درد و دلم می گم.....هر وقت دیدی که جمله های عاشقانه یه نفر دقیقا داره حالت رو بهم می زنه مطمئن باش تا حالا کسی اینقد عاشقت نبوده....و اگه دیدی جمله های عاشقانه یه نفر داره دلت رو غنج می زنه مطمئن باش تا حالا هیچ کی تو رو این قد ...خل نیافته......یه سری حرفای عاقلانه بود واسه کسی که هنوز دلش می خواد زندگی کنه از طرف کسی که با عرض معذرت ریده با زندگی کردنش

نویسنده: الناز
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 14:58
هیییییییییییییییییییی...پروانه ایی شدم...خواستم از اینها خوووووووووووووب...قربون یو

نویسنده: رها
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 16:9
تصمیم سختیه...انتخاب عشق یا رهایی.

نویسنده: دکترسینا
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 16:16
نوشته های آرایه همیشه بی همتاست.موفق باشی.

نویسنده: الناز
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 16:38
مردشور این کامنت دونیت رو ببرن...توی این گیر و دار هم تو مجبوری تاییدی کنی که نفهمم کامنتم رسیده یا نه؟؟اگه رسیده اینو دیلیت کن...
کامنت اولم برای بخش اول پستت بود...اما برای این روی سکش نمیدونم باید چی بگم؟ واقعا نمیدونم...قربون یو

نویسنده: میم در محاق
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 19:21
از همان روزها دچار شده ای...دچاری!
دچار یعنی عاشق.

نویسنده: ..
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 23:3
از اول معلوم بود یک روزی اینجا میخونیم به جمع مطلقه ها پیوستی.
زودتر تکلیفت رو تعیین کن نمیذاریم بهت بد بگذره.
بی صبرانه منتظرم.

نویسنده: مُنا
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 23:4
آرایه ؟ تو دیوانه شدی دختر . باورم نمیشه اینهمه حماقت به خرج بدی . خاک عالم تو سرت

نویسنده: مریم
پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت: 23:42

نویسنده: فائقه
جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 10:55
زیبا بود آرایه خانمی! مثل همیشه... کامنت های من دیگه تکراری شدن مثل زیبا نوشتن تو!
دلم برات تنگ شده، خیلی وقته خبری ازت ندارم...
خوبی تو؟؟

نویسنده: رضا 53
جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 15:48
گاهی وقتا تصمیم گیری سخت ترین کار در زندگی میشه. یک اره یا یک نه گفتن به ظاهر ساده است. اما . . . هم تو میدونی و هم من که گاهی وقتا خیلی سخت میشه. ملاحظه ی دیگران رو کردن فقط یه بخش کوچک ماجراست. تجسم ساعات بعد از تصمیم گیری دلهره ای به روح و جسم ادم سرازیر میکنه که نگو و نپرس.
با همه ی این اوصاف همه ناگزیریم از یک اره یا یک نه گفتن. اره باید بگیم و تبعاتش رو به جون بخریم. نه بگیم و ...

خیلی سخته. اما کش دادن به پروسه تصمیم گیری هم فوق العاده جانفرساست.

نویسنده: رها
جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 16:26
سلام آرایه جونم ...

دل نوشتت اشک من رو در آورد . با پدر موافق بوده و هستم . خیلی ها هستن که واسه ی ازدواج ساخته نشدن ... همیشه دلشون یه عشق داغ داغ میخواد مث نون سنگگ تازه از تنور در اومده ...

اما ... اما ... این اما خیلی جای حرف داره . از دروغ متنفرم ولی با تمام این احوال توشرمنده نباش ... تو میتوونی واسه زندگی همیشه انگیزه داشته باشی .

برات آرامش آرزو میکنم ...

نویسنده: دوست سه سال پیش
جمعه 31 خرداد1387 ساعت: 23:53
سلام
آرایه اگر همینطور دوستت داره و عاشق تو هست بهترین کار و خوبی در خقش همینه که کنارش هستی.
وقتی اون خوشبخته و تو رو خوب میدونه اصرار نکن خودت رو آزار بدی.
احساس میکنم فنا شدی تو هم مثل من.
سر کلمه کلمه ساده نوشته ات اشک ریختم.
امیدوارم تصمیم درستی بگیری.

نویسنده: باران
شنبه 1 تیر1387 ساعت: 8:31

نویسنده: مونالیزا
شنبه 1 تیر1387 ساعت: 11:3
یکی دو بار این حس رو توی زندگیم با تمام وجود لمس کردم!!
خوب میفهمم چی میگی!!!
و این خیلی دردناکه!! ودردناکتر وقتی که طرف ترکت کنه و بمونی با اونروزها!!! و اونهمه بد بودنها!!!

نویسنده: ...
شنبه 1 تیر1387 ساعت: 12:32
به همه ی اینا آرایه ی بی لیاقتم اضافه کن
واقعا تو لیاقت نداری خوشبختی کنارت باشه
خودخواه و زیاده خواهی خیلیییییییییییی

نویسنده: .
شنبه 1 تیر1387 ساعت: 17:8
تو براي مرگ مناسبي امثال تو رو بايد دار بزنن سنگسار كنن لجن
 
 
 
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
آیین همسرداری!!!
 چند وقت پیش موقع جمع کردن بند و بساط برای جا به جایی به کتابی برخوردم توی کارتنهای انباری که اول نمیدونستم مال کی و کجا بوده و حدود ده سال با ما توی این خونه اون خونه)البته این انباری اون انباری( واسه چی جا به جا میشده؟بعد یادم اومد که هان....کتاب مال زمانی بود که ما ازدواجیدیم و دانشگاه اسم ما رو جزو مزدوجین دانشجو که اون موقع اولین سال برگزاری جشن ازدواج دانشجویی بود رد کرده بود و سکه ها و پولها و کارت اعتباری و تلویزیون و اینطور چیزاش به دیگرون رسید و این آت و آشغالاش! به ما!بگذریم.معمولن موقع اثاث کشی هر دفعه یک مقدار از کتابها رو چارشنبه سوری میکنیم؛نمیدونم این کتاب آیین هسرداری یا اخلاق در خانواده ابراهیم امینی تا حالا چطور دوام آورده؟لاشم که باز نشده.خلاصه این شده بود سوژه موقع جمع کردن وسایل.البته درهای گرانبهایی هم توش یافت میشد:

ایشون در باب دیوث بودن مردها میفرمایند:

 و جالب است که در باب خیانت آقایون میفرمایند:

 

 

+ تنيده شد توسط آرايه
21 نظر
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
صلابت
اصولن توی شرکت ما همه روی حرفشون هستند و سرمون بره حرفمون نمیره:

مدیرعامل: من اصلن نمیخوام توی این مناقصه شرکت کنم

رئیس: من عمرن این پروژه رو با شما کار نمیکنم.

من: من از فرداپامو توی این شرکت نمیذارم.

.
.
ساعت هشت شب همون روز:

مدیرعامل:یک ساعت پای موبایل مخ منو میخوره که خلاصه اش میشه غلط کردم! شکر خوردم!فردا بیا اسنادو آماده کنیم!

رئیس: ساعت ده شب: بعد از یک ساعت که مخ مدیر عامل رو تیلیت کرده مخ منو میخوره که فردا منتظرتیم ها!

من:فردا روز تعطیله و سر صبح توی شرکتم!

+ تنيده شد توسط آرايه
5 نظر
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
سرآشپز آرایه
امروز پنج شنبه است و خیلیهاتون توی خونه بیکارید.یا دارید آماده میشید برای پارتی امشب یا خودتون رو آماده میکنید برای یک استراحت جانانه.در هر حال کمتر بیچاره ای پیدا میشه که این روز رو کامل سر کار باشه.دوستی امروز اومد عیادت ما و برای اینکه بهمون لطف کرده باشه گفت موافقی سالاد مورد علاقه من(خودش) رو آماده کنیم؟من هم که از دیازپام خوردن و خوابیدن خسته شده بودم استقبال کردم.ضمن اینکه همین دوست عزیز ما رو انداخت توی اون اتاق عمل سرد و به جرات میتونم بگم این بیهویی ترین و بدون برنامه ترین و خارق عادت ترین کاری بود که من تو زندگیم کردم.از فاصله تصمیم تا خود عمل هشت ساعت هم نشد.خلاصه میخوام این سالاد رو آماده کنید و مطمئن باشید از امتحانش ضرر نمیکنید.باز بیاین بگین آرایه بده اله بله جیمبله.
مواد لازم برای این سالاد:


1-تخم مرغ چهارعدد (600 تومان)۲- سیب زمینی دو عدد (300 تومان)3-ماکارونی شکیل تک (ازماکارونیهای دیگه متنفرم) یک بسته (70۰ تومان)4-ژامبون گوشت(مرغ هم میشه) سیصد گرم (3000 تومان) 5- کنسرو نخود فرنگی نصف قوطی (200 گرم) (200 تومان) 6- کنسرو ذرت شیرین نصف قوطی (200 گرم) (چهارصد تومان) 7-قارچ سیصد گرم (1500 تومان) 8- جوانه ماش یک بسته (600 تومان) 9- کاهو دو عدد متوسط (1000 تومان) 10- خیارشور سیصد گرم (1500 تومان) 11- سس مایونز کم چرب نصف یک شیشه کوچولو (800 تومان) 12-لیموی تازه چهار عدد کوچولو یا آبلیمو (500 تومان) 13- چاشنی لیمو و فلفل همیشک به مقدار لازم. 14- چاشنی شوید و موسیر گرندیس به مقدار لازم. 15- فلفل دلمه ای رنگارنگ سه عدد(میتونید نریزید).15- روغن زیتون به مقدار لازم. 

روش تهیه:
ماکارونیها رو میپزید و آبکش میکنید.توی سبد میریزید و بعد آب سرد رو از روش عبور میدید.روغن زیتون رو کف دست میریزید اندازه یک قاشق و رشته ها رو باهاش ورز میدید.آهسته آهسته نه اینکه بچلونید.تا تمامی رشته ها آغشته به روغن بشه.بعد چاشنی لیمو فلفل سیاه رو میریزید به هر مقدار که دوست دارید معمولا اندازه یک قاشق سرپر خوبه.چاشنی شوید موسیر هم همینجا اضافه کنید و کمی ورز بدید.کمی هم نمک اضافه میکنید اندازه قاشق چایخوری.میذارید بمونه.قارچها رو خرد میکنید؛میتونید با کمی روغن زیتون کمی تفت بدید؛یا موقع آبکش کردن ماکارونیها بریزید یک قل بخوره یا خام استفاده کنید.کاهو و فلفل دلمه رو شسته و خرد میکنید.سیب زمینی و تخم مرغ رو آب پز میکنید و به صورت مربعی میبرید.ژامبون رو به صورت نوارهای باریک میبرید.اگر غذاساز دارید اینجا خیلی به دردتون میخوره.در ظرف جداگونه ای جوانه ماش رو که شسته و خشک کردید با کاهو و فلفل دلمه و ذرت و نخود فرنگی آماده و آبلیمو و دو قاشق سس و ژامبون و سیب زمینی و تخم مرغ و خیارشور مخلوط میکنید.جالا رشته ها رو هم به این مواد اضافه کنید.کمی هم بزنید تا مخلوط بشه.حالا اگر سسش کمه میتونید کمی سس اضافه کنید.اگر تمایل دارید کمی سس هزارجزیره روی رشته ها اضافه کنید یا کمی سس فرانسوی ساندویچ؛ اون هم خوشمزه میشه.حتی کمی پنیر معموبلی هم میتونید روش رنده کنید.اگه دوست دارید چند پر گوجه فرنگی هم مخلوطش کنید.برای تزئین هم که خودتون اوستایید.از زیتون سیاه و سبز و جعفری و خیارشور و ذرت و نخود فرنگی و لبو استفاده کنید.برشهای میوه خشک هم به خصوص سیب و هلو جلوه و طعم ویژه ای بهش میده ازش غافل نشید.سالاد شما آماده است اون رو توی ظرف بکشید و خنک سرو کنید!نوش جون!چاشنی عشق فراموش نشه لطفن!
..........................................................
پ.ن:وای که از امررررررررررررررررررررررررررروز غم فردا رونخور عزيزم غصه دنيا رو نخور هر چی میشه بذار بشه بگو که فردا رو خوشه عزیزم یک دم دنیا رو خوشه
پ.ن:از امروز دنیا رو بهتر خواهم دید....رنگی تر....زیباتر....دوست داشتنی تر...
پ.ن:خنده ام میگیره چقدر این در اون در زدم امروز رو با تو نباشم و خوشحالم که بودم....که بودی....
پ.ن:شاید من پرتوقعم...نمیدونم....ولی دوست داشتم حالمو بپرسی....توقع نیست...فقط یک دوست داشتنه بچگانه بود و بس.مثل اینکه از تو یکی هیچ انتظاری نمیشه داشت.
پ.ن:یک مدت از خوندن و نظر دادن معافم کنید.لطفن.
................................................................
روی بال قاصدک گمت کردم
میدانم روزی روی بال قاصدک خواهمت یافت....میدانم....

+ تنيده شد توسط آرايه
22 نظر
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
تو پر از زمزمه جاری آبی....تو گرفتاری سنگو نمیدونی...
بعد نوشت:

چيزهايي را که از کفمان ميرود؛و باز نميگردد؛حق است که به خاطره تبديل کنيم و در حافظه نگه داريم؛اما نگذاريم که عشق در حد يک خاطره حقير و مصرفي شود.ترک عشق کنيم بهتر از آن است که عشق را به يک مشت ياد بي رنگ و بو تبديل کنيم؛يادهاي بي صدايي که صدا را در ذهن فرسوده خويش و نه در روح؛به آن مي افزاييم تا رياکارانه باور کنيم؛ که هنوز فريادهاي دوست داشتن را ميشنويم.باز هم صبر ميکنم.کمي ديگر.اما يکروز بايد به تمام حرفهايم گوش بسپاري؛يک خانه تکاني کاملن جدي؛يک خانه تکاني تا تمامي آنچه را که کهنگي پذير است؛دور بريزيم.دور دور دور.کهنه شده ها را؛نه قديمي ها را.من تسليم اين گردباد کوبنده ضد زندگي که اسمش را زندگي روزمره گذاشته اند نميشوم.زندگي روزمره همه زندگي است.ما اگر تمامي لحظه هاي زندگيمان را زندگي کنيم؛ديگر چندان جايي براي خاطره هاي عاشقانه احساسي  رقت انگيز باقي نمي ماند.يک بار بايد عاشق ديگري شد.اما يکبار نبايد زندگي کرد.و زندگي را نبايد يک قطعه کامل غير قابل تقسيم به اجزا فرض کرد:يک گلدان؛يک کوزه؛ يک کاسه؛... نه....زندگي به اجزا بي شماري قابل تقسيم است که هر جز به تنهایی زندگیست.و کل زندگی باز هم زندگی.چه کنیم که نام جزئ و کل یکیست؟چه کنیم؟اما اگر قرار باشد که ما فقط یکبار زندگی کنیم؛زندگی چیزی بسیار زشت و مبتذل خواهد شد.همانطور که اگر دوبار عاشق شویم عشق چیزی بی اعتبار و بی معنی میشود.مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود.عشق؛عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن.تازگی ذات عشق است و طراوت بافت عشق.چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
از شباهت بیزارم.شباهت میان این آواز و آن آواز؛این کلام عاشقانه و آن کلام؛این نگاه و آن نگاه؛دیروز و امروز.از شباهت به تکرار میرسیم و از تکرار به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت.
نامه های عاشقانه پرشوز نوشتن؛از متداول ترین بازیهای مبتذل عصر ما شده استچرا که عشق را محک نمیتوان زد.و هیچ معیاری در کار نیست.عشق آنگاه که به واژه تبدیل شد و به نگاه و به آواز؛ و به نامه و به اشک و به شعر و درربسته بندیهای کاملن مشابه؛به مشتریان تشنه عرضه شد؛در هر بازار مسقفی هم میتوان آن را خرید و به معشوق هدیه کردو همین عشق را تحقیر کرده است.تولید انبوه راه را مدتهاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است....
این بخشی از کتابی است که مدت سه ماه روی پاتختی خاک و البته دود میخورد و مهلت و انگیزه و اشتیاق تمام کردنش را ندارم..."یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی".روی صفحه اول این کتاب نوشته شده به دستخط خود آقای ابراهیمی:"این یک کتاب مسافر است؛خواهشمند است پس از مطالعه آن را در مکانی جا بگذارید؛یا به کس دیگری هدیه بدهید تا عشق به خاطره تبدیل نشود..." منکه این کار را نکرده ام،اینجا مینویسمش تا عشق به خاطره تبدیل نشود خدای ناکرده با این عمل شنیع من.

 اين رو سيزده اسفند ۸۶ نوشته بودم.اينجا.حيف شدي.ميتونستي بازم عاشقانه هاي آرام بنويسي. مرگ براي تو زود نبود نادر؟

..................................................

چند ساعتی زودتر رفتیم تا برسیم به مراسم شمالستان.روزی که قرار بود روی تخت بیمارستان بگذرونم توی جاده بودم و این معجزه های عجیب و گاه گاه رو مثل یک هدیه آسمونی میپذیرم.توی جاده بودم و تمام بوهای رویایی برام زنده میشد.مثل یک بچه هیجان رفتن شمال رو داشتم.کم کم بوی جنگل جاشو به بوی خزه نمناک میداد و بعد هم بوی دریا.جای همیشگی نرفتیم اما بسی خوش گذشت.ضمن اینکه خیلی از بچه ها نبودن و از برنامه کنسل شدن و البته شب آخری همه دور هم بودیم.آخه دلشون طاقت نیاورده بود و ننه باباها رو دودر کرده بودن و پیچیده بودن سمت پاتوق همیشگی.

من و مانی خونسرد و بیخیال کوله ها رو پر از خوراکی و خرت و پرت کردیم و طبق معمول تنها چیزایی که جا گذاشتیم شونه و لباس زیر و شامپو و لیف و کیسه و قدیفه و زیر انداز و منقل و صندلی ساحلی و پتو و ملافه و دفترچه های بیمه بود.این عادتمونه.از همون لحظه اول بیرون رفتن میشمریم به ترتیب چی یادمون رفته!البته این مال وقتاییه که مسافرت یهویی پیش میاد و میخوایم بزنیم به دریا.
از چی بگم که شما زیاد دلتون نسوزه؟
اگه دختری رو دیدید که لباس اس÷رت نایک قرمز پوشیده و موهای ژولی پولیشو توی یک دستمال سر آبی پیچیده و شلوارش کنار خط داره با یک خط پهن نقره ای و داره توی جنگلای النگدره که هواش به غایت لطیفه و مه خفیفی روی زمینه و درختهاش روسری نقره ای مه رو سر کردن و پرنده هاش با چه چهشون سکوتش رو شکستن و ساعت هم شش صبحه و خونسرد و بیخیال با معشوق سابق میدوه؛ اون من بودم.

اگه دختري رو ديديد كه روي خط سفيد وسط جاده نشسته و داره از هيجان نزديك شدن يك دويست و شش با سرعت صد و بيست تا رو ميچشه؛  اون من بودم.
 اگه دختری رو دیدید که لب آب نشسته و مانتوی سفید داره و روش سویشرت صورتی پوشیده و قلاب انداخته تو آب و خیس رویاهاشه و ماهیها هی قلابشو تک میزنن و از اینکه نمیکشتشون بالا کلافه میشن میذارن میرن؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که سوار تاب فلزی پارک جنگلی شده و یک نفر محکمتر و محکمتر هلش میده و اونم هوای صاف جنگل رو میده توی ریه هاش با ولع تموم؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که توی حیاط ویلای کناریتون کنار منقل شيشليك گل در کف و می در بر و معشوق به کام است و چشاشو از فرط مستی نمیتونه باز بذاره و میخونه و میرقصه و شمع محفل دوستاش شده ؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که حمید عسکری گذاشته توی ضبط و تا درجه آخر بلندش کرده و بارون ریز و ملس و نم نم میزنه و یک چوبشور بر لبشه و با سرعت صد و بیستا میره نه کمتر نه بیشتر؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که شب رو چادر برداشته برده توی جنگل که همین بغلدستشه تنها به علاوه یک عدد معشوق سابق و به دلخوری شوهرش توجه نکرده آتیش به پا کرده و از بارون خیس شده و تا شب سگ لرز زده؛ اون من بودم.

فهمیدم خوشبختی چه ساده است.اونقدر ساده که توی مشتام جا میشد.توی یک ترانه از حمید عسکری و اون عقب ماشین نشستن و دو تا مرد زندگیتو کنار هم جلوی ماشین نشوندن و دستتو از پنجره ماشین بیرون بردن و اجازه دادن که خنکای باقیمونده از بارون شب قبل صورتت رو نوازش کنه.

مدتها بود نمیتونستم و دست و دلم نمیرفت از مسافرتهامون بنویسم.شاید درست از آخرین باری که منو لای خاطره ها جا گذاشتی و بیرحمانه رفتی.میدونم با این جمله ام آتیش میگیری.واسه همین هی تکرارش میکردم.کم بودی.برای هزاران هزار بار اشاره انگشت به جوجه شاهین روی س÷ید دال کم بودی.برای هزاران نگاه مخملی مشکی به آبی دریا ÷اشیدن.برای هزاران اشاره ابرو و زمزمه لب.کم بودی.برای هزار بار دیگه فشردن دستم و برای هزار بار دیگه توی چشمام نگاه کردن.کم بودی.فرصت هزاران خندیدن به یورتمه رفتن من با اسب سیاه چموش کم بود.فرصت هزاران نت شیش و هشت. کم بودی برای هزاران زیر باران رفتن و خیس شدن.کم بودی برای هزار بار تقلبهای ریز بازی.برای هزاران بلوف رو کردن پوکر.کم بودی.برای هزاران شب بیداری و شب زنده داری.کم بودی برای هزار بار دیگر رویا.برای سکوت جنگل هزاران بار تو را کم خواهم آورد.برای بوی نمناک خزه هزار بار تو را کم دارم.برای حس لزجی شب رو به س÷یده تو را کم دارم.برای تو تو را کم دارم.برای هزاران سلام.به فرصت هزاران سخن و به خاطر هزاران مژه بر هم زدنهای مهربانت کم دارم.به فرصت هزاران سحرخیزی تو را کم دارم.برای هزاران اطراق.روی کف ÷وش جنگل.زیر آبی ستاره ها.توی دامن شب.برای هزاران بار چشم بر هم گذاشتن و زمزمه کردن که چه دیر زمانیست که ستاره ها سقف چشمانمان نبوده.برای هزاران اعترافت به دلتنگیهای گاه و بیگاهت.کم بودی برای فرصت دوباره داشتن دستهایت هزاران بار.کم بودی برای بخشایش هزاران نوازش از حریر دستانت بر خواب موهایم.كم بودي.به اندازه هزاران وهم كم بودي.براي هزاران جرعه مي نوشيدن با حسرت؛ براي هزاران بار نگاه آبي نقره  فام كم بودي.براي هزاران هزار اشاره هاي بي پايانت به نبودنهايم توي بودنهايت.كم بودي براي هزاران بار لمس سرانگشتانم.کم بودی برای هزاران لحظه اخم های گاه و بیگاه.کم بودی برای هزاران هزار بار شانه شدن بر هق هق اشکهایم.کم بودی برای اعتراف سنگینم.هزار بار کم بودی.برای هزار فرصت سلام و فقط یک خداحافظ.
.....................................
پ.ن:بعضی حسها رو برای قاب گرفتن باید نوشت.باید همون لحظه قابشون بگیری.زود تموم میشن.بعضی نوشته ها توی لحظه زندگی میکنن.احساس میکنم چقدر اکنون زبونم برای نوشتن و به زنجیر کشیدن اونهمه حس الکنه.خستگی و گرسنگی مزید بر علت اما قول داده بودم دیگه.
پ.ن:تو راه رفتن خانواده آقای روانشاد(همون گل گیج خودمون)از آوردن ماشین امتناع کرده بودن هوار ما شده بودن.آقای گل گیج که مدام توی ماشین سیگار میکشید و ماشینو به گند کشید.بچه روانشاد که پیله کرده بود سی دی چیه و چرا رو بذاریم توی ماشین و بلندش کنیم و هیشکی حرف نزنه که اون میخواد گوش کنه!خانم روانشاد هم هی دستور ترانه درخواستی میداد و یک باکس سی دی با خودش آورده بود که توش پر از آهنگای جواد یساری و امثالهم و آهنگای هندی و نانسی عجرم و این چیز شعرا بود که بلندشم میکرد و من و مانی از خجالت آب میشدیم!اصرار هم داشت که هی سی دیهای اونو بذاریم و نذاشت خود بیچاره ام که یک سی دی با مشقت سلکت کرده بودم رو گوش بدم.اینا هم جهنم؛از همه بدتر این بود که هر وقت نگاش میکردی میدیدی هدفون توی گوششه و داره آهنگای موبایلشو گوش میده و اصرارش به اینکه برینه توی اعصاب ما نمیدونم چی بود آخه؟خدایی بعضی آدمها خیلی بی ملاحظه اند.
پ.ن:همگی بچه های اکیپ با اجازتون یکی دو دور شکار دوربینای پلیش شدن!یک جا مانی خواست سبقت غیر مجاز بگیره یک لباس سبز شبرنگ رو دید وسط بلوار جفت کرد زد روی ترمز نگو طرف باغبون بود که با پلیس اشتباه گرفته بود!!!حلاصه پلیس محترم از جانب ما فقط سیصدتایی کاسب شد.
پ.ن:وسط میدون اصلی شهر شمالی دو تا پیکان و سه تا پراید حرکات ژانگولربازی از خودشون در آورده بودن.ازین جلف بازیا که دور پلیسی بزنی و دور خودت چند بار بچرخی و البته خیلی هماهنگ بودن.خیلی صحنه باحالی بود.منم که عشق این چیزا دوربین رو درآوردم زود صحنه رو شکار کردم.مانی و اطرافیان هی به اونا فحش میدادن که راه مردم رو بند آوردن و مانی هی به من میگفت فیلم نگیر اینا خوششون میاد پررو میشن و از این حرفا.منم گوشم بدهکار نبود و دلم رو برای بساط یوتیوب صابون میزدم.ده دقیقه با غرغرای مانی و زرزرای بقیه که مخالف این حرکت من و کار اونا بودن با مشقت فیلم گرفتم و بعدش آخرش دیدم ای دل غافل!بلایی که سر لنگ دراز اومد سر منم اومده!از ذوقم اصلن دکمه ریکورد رو نزده بودم!ا(لبته لنگ دراز میگه دکمه پلی رو نزده!).خلاصه که ریده شد تو حالم و بقیه هم میگفتن مانی راضی نبود حقته و قاه قاه میخندیدن.
پ.ن:یک کامنت خصوصی از طرف پرشین بلاگ برای ما اومده که "یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت: 12:18 توسط:پرشین بلاگ
با سلام
وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه یازدهم خرداد بین ساعات 16 تا 20 با تلفن های زیر تماس حاصل فرمایید . "
مام که ببو گلابی نیستیم همچین چیزی رو باور کنیم!به فرضم که شوخی نباشه و اینطور باشه(که بود هم!با اجازه گویا چهل و هشت شدیم!!!!زنگ زدیم و ته توشو درآوردیم)؛ کی جرات میکنه بره؟داشتم با دوستی که اونم گویا جزو صد وبلاگ برتر شده!!صلاح مشورت میکردم مرده بودیم از خنده.گفتیم آره خلاصه ما ژیگول پیگول میکنیم بریم جایزه مون رو بگیریم از این در میایم تو و از اون در سر -دار را-دان( به قول مانی سر-دار ریدن!) مینی بوس گذاشته و هممون رو میریزن توش میبرن!فردا هم میشه تیتر روزنامه ها که صد تا از اراذل و اوباش وبلاگ نویس پر.نو نگار رو گرفتیم! (خدایی وبلاگهای برگزیده ای که من و سهیل و لنگ دراز و ....باشیم غیر اینه؟!!!من که همش دارم از اون آقاهه مینویسم!سهیل که طرف رو میچسبونه س-ینه دیوار!لنگ دراز هم که هی عکس صکسی از خودش و بر و بچ میذاره!هی ر به ر!)اونوقت دیگه حتی جامعه روشنفکرا هم ازمون حمایت نمیکنه و برای آزادیمون امضا هم جمع نمیکنه! آخه کدوم روشن فکری با پای خودش میره توی تله؟با همه اینها؛من تصمیم گرفتم برم.مثل یک بچه خوب ثبت نام کردم و اسم و مشخصات دادم.هر کی هم میخواد بیاد و دعوت شده یک ندا بده با هم بریم.همینجوری دور هم باشیم خوش میگذره!خلاصه هنوز هم ناباورم به این مسئله؛ با این حال از حمایت همتون متشکرم.برام ارزشمنده واقعن.
پ.ن:دیگه با اجازه بریم بخوابیم.زیاد وراجی کردیم.آخه شما نمیدونید وقتی آدم پنج شبانه روز نه خواب داشته باشه نه خوراک یعنی چی؟!
پ.ن:تصاویر رنگی فردا!
.................................................
لحظه اي با من باش...

آغاز من ، تو بودي و پايان من تويي
آرامش پس از شب توفان من تويي
حتي عجيب نيست، که در اوج شک و شطح
زيباترين بهانه ايمان تويي
احساسهايي از متفاوت ميان ماست
آباد از توام من و ، ويران من تويي
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت يافتم :" انسان " من تويي
پيداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سينه من ، آتش پنهان من تويي
هر صبح ، با طلوع تو بيدار مي شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تويي
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگي است
تنهاي من ! نهايت عرفان من تويي.

+ تنيده شد توسط آرايه
27 نظر
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:12 | لینک  |